پرده یک ودو
تقدیم به زن انتحاری.
نیستی که بدانی
در میان آن همه دودو هیاهو،
آژیروآتش،
قه قه های خدا
صدای آزادی بکارتتبازهم به گوش نرسید
!بوی بریانی تن 22ساله ات
تکه گوشت های ریز شده
مالیده به فلز سرد
یادآور 22سالگی خویش رادر ذهنم طنین انداز کرد
از خود می پرسم:
مادرم،
خواهرم،
معشوق ام،
توکجاومن کجا؟
توآنجابازهم گلویت درزیر شمشیر زنگ خورده
ومن این جا مرور می کنم آن دقایق را
که هرچند باورشان نداشتم.
می خواهی بپذیرم؟
آری می پذیرم صدا می ماند
صدای پودر شدن استخوانهایت
که پرده چشمان کودکی را تارمی کند
بی آن که دستی مانده باشد تا برچشمها بمالد!!!
کاش اندکی زودتر می آمدم
لحظه ای درنگ کافی بود
تادستانت راببوسم
عریانی تنت را لمس کنم
در زیر ان همه باروت.
بپذیر ریسمان بردگی گسستنی ست
حوری شدنت را آن بالای بالا
بفروش به این پایین پایین،
زیر پاهایت
وقدم نهادن درسرزمینی آزاد.
تونیستی که دریابی
این غول سیری ناپذیر
(نظام سرمایه داری)این کلام واندیشه خرفت
(اسلام سیاسی)چگونه ازما
من وتو
پلکانی از جهل برافراشته اند
ودرنبردی مضحکه آمیز
تن هایمان را چون سپری
این سووآن سو می برند
وگاه نیز
بوی خوش روده هایمان
در زیر پتکها
خدارا به اغماء می برند.