زيباست گر بگويم:
چه زيباست محبوب من در........
وچه زيباست
تركهاي آينه در سنگيني نگاهش
وسايبانها
به طراوت وبو گرفته از جامه هاي به تن تراشيده كه نه!
بل: به جاي مانده از
وجودي اسطوره اي!
آري اين است پندار زيبايي
در گستره جغرافيايي كه
چند صباحي در آن قدم نهاده،
به ايستادگي هزاره هايش لم داده،
جامه ي پوشالي به سخن دوخته و
شبانش نيزدر تخت آسودگي
خواب اندكي ديرتر چشمانمان را مي ربويد!
دگر چه مي توان گفت،چه مي توانم گفت؟
كجاست نشاني آن كلام،آن سخن؟
(جز پيچش جامه ي زنجيري خويش
دگر چيزي ندارم از كف نهم)
نگوييد بازهم بردوش كسي ست
وآنجا دارد
تخته سنگي به روي قبله مي سازد!!!
آه محبوب من:
چه زيباست شكفتن آن سوي ديگر نگاهت
آن زمان كه دستانت باز مي گردند
خيس
در شكستن حصاري
وبا بوسه اي آتشين
به نياز بركشيدن روح از تن!
آه چه زيباست محبوب من.
بيهوده از اين بيهودگي به
كه انسان در پيله سكوت بي آزار خويش
بدور از هر بهبوطه،
سفري جانكاه،
ويا قدم ننهاده در هر كارزار آزادي
در خويش
وپيله تنيده شده به دور خويش
به جستجوي آوازي از زاده شدن گردد!!!!!!!!
وقتي كه انسان به بردگي خويش آري مي گويدو
قضاوت را
به ميخهاي به جاي مانده در
خشت مناره ها
از ميهماني قربانگاه مي دهد!!!!!!،
وقتي كه آن سوتر انساني از هيچ مي ميردو
اين سوتر الفاظ
نظاره ها را
به خميدگي آهن در ميهماني دلبركان
ميزباني مي كنند،
دگر رازي از پس وپيش نمي ماند!!!!!
آنچه گفتني ست گفته اند شايد
وآنچه كه شنيدني ست وتغيير پذير
نمي دانم...........!!!!
اما مي دانم
معجزه اي در كار نيست
من از پس مردگي باز مي گردم
با سپري از تابوت خويش
سنگين بر شانه هايم
ليكن به جور مي كشم
در آستانه تازگي افقي كه،
انسان دشواري وظيفه اش را
هر چند كوتاه كوتاه
اما
به سرانجام رساند.
|
+| نوشته شده توسط
ارام نادری در جمعه یازدهم فروردین 1391
|